تبليغاتX
چه اتهام عجیبی!ما جنون داریم...
درست یادم نیس ساعت چند بود..دمدمای ظهر که شد دیدم صدای گریه ی بچه میاد.انگار تازه زایدنش.ار میزنه.یه دم.هی ار میزنه.از خونه میام بیرون.میرم دنبال صدا.میگردم.میدوم...اون هی ار میزنه.من هی میدوم.میرسم.میرسم.صدا قطع میشه.انگار همه چی وایساده.همه وایسادن.منو نیگا میکنن.انگار منو میپان.نیگا میکنن.اونم دیگه ار نمیزنه.انگار....

 

دیروز که از خواب پا شدم دیدم انگار یه صدایی میاد.صدای قشنگیه.آروومه.قشنگه.پا میشم میرم.میرم.نمیدوم.آروم میرم.با صدا با هم میریم.گل میخریم.میگیم.میخندیم.من و صدا.

حالا که رسیدیم.اون میگه مرسی.کسی نگام نمیکنه.اون میگم برو دیگه.کسی نگام نمیکنه.اون میره.کسی نگام نمیکنه.میرم.کسی نگام نمیکنه.میگم تولدت مبارک.کسی نگام نمیکنه.میدوم...

داد میزنم.ار میزنم.میدوم.ار میزنم:تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک.... همه نیگام میکنن.منم هی میدوم و میگم:تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک...

 

 

تولدش مبارک.اشق من

بابایی

tempfa.com خط خطی شده دریکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:4 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

 

نانا : عاشقتم

بابایی:عاشقتم

نانا : عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم

بابایی:عاشقتم عاشقتم عاشفتم عاشقتم عاشقتم !

 

 

 

Beatingفردا بابایی جونمو میبینمچه ۱۳ به در خوبی خواهد بود من سعیییییییی میکنم خوب باشم حتما!!

Beating۱۳به در خوش بگذره

 

 

                                                                      * نانا *

tempfa.com خط خطی شده دردوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:45 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

سلام

آآآآآآآآآخ جون امشب دارم میرم سینا خونه دوست جونم یه عالمه تعریف کرده که بزن برقصه و باحاله و اصلا پلیس نمیاد  ۴ اینطورا میرم که شلوغ پلوغ نباشه باباییم کلی غرغر و سفارش کرده که اگه چیزیت بشه من میدونم با تو و دیگه نمیذارم بری جایی و اینا(منم مثه یه دخمر خوف  گفتم چشم)

راستی موهارو کوتاه کردیم ابروهارو صفا دادیمخواهرخانومی که میگفت خیلی عوض شدی بچه هام میگفتن خیلی تخس شدی 

دیشب خواهرخانومی عیدی واسم یه عطر  دیویداُف خریده بود بوش خیلی باحاله  مرسی خواهرخانومی جیگمل من مادرخانومیم یه پیرهن نارنجی بامزه خریده آقای پدرم که چشم دیدن بنده رو ندارهاشکال نداره

فردا صبح داریم میریم اصفهان معلوم نیست کی برگردیم یعنی مادرخانومی اینا انقدر لوس بازی درمیارن که مجبوریم تا ۱۳ بمونیم چون از صبح تا شب زل بزنیم به در و دیوار خونه ی خانوم جان خیلی خوش میگذره میخوایم همشو اونجا بمونیم خواهرخانومی که میگفت من یه عالمه درس وکار دارم اگه بشه بخاطر اون زود برمیگردیم خدااا کنه 

 

عید همه  همه مبارک For You بهتون خوش بگذره دوست جونای جیگملی من

 

 

نانا به بابایی :

بابایی جونم عزیزم عید تنهاییت مبارک فقط امساله سال بعد مثه همیشه اس دوستت دارم

 

 

 

 

                                                                       * نانا *

tempfa.com خط خطی شده درسه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:5 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

سلام

دیشب رفتم خونه بابایی اینااولش که یه عالمه ضدحال خوردیمبابایی زنگ زد گفت مامانش اینا نمیرن مهمونیما نمیتونیم بریم خونشونبعدشم قطع کرد منم اینجوری شده بودم یه عالمه باهاش حرف زدم که خب اشکال نداره فردا شب همدیگرو میبینیم تو ناراحت نباش ولی قبول نمیکرد که بالاخره من که فکر میکردم که نمیرم بیرونرفتم خونه مادرجونیم که ویندوز کام رو عوض کنیم حالا اونجا بابایی بهم زنگ زد که نانا مامان اینا دارن میرن زود بیا اینجاحالا منم زنگ زدم مادرخانومی که من برم اونم گیر داده تنها نه فقط اگه خواهرخانومی میاد برو اونم که نمیومد دیگه انقدر قول دادم که دفعه آخره که تنها میریم و اینا که اجازه داد بعدم از دهنم پرید که میریم سینما خلاصه رفتم،اولش که یه عالمه خندیدیم و خوش گذشت بعد که بابایی به من گفت به خواهرخانومی بزنگ بیاد دنبالتاونم ساعت ۹ من ساعت ۷:۳۰ از خونه اومده بودم بیرونخب تابلو میشد دیگه انقدر زود برگردمبه هرحال من قهر کردم آماده شدم باباییم که هی عذرخواهی و اینا و میگفت تقصیر من که نیست من نرم اونجا تابلو میشه و زشته و منم خودم دوست ندارم برم (آره منم خر ) خب بهم برخورده بود خیلی دیییییییییییییییگه تا آخرش باهاش حرف نزدم بعدم سوار ماشین که میشدم خداحافظی نکردیمبعدش وجدانمم درد گرفته بود که تا عید نمیبینمش چرا خداحافظی نکردیمبعدشم چندتا اس ام اس زدم که خانوادتو دوست ندارم و خوشم نمیاد و .........

خب واقعا یعنی چی ؟ یه دونه عکس از بچگیم خونه بابایی ایناست،روی میزشه،اونوقت همش اونو برمیگردونن که معلوم نباشه،خب مامانش از من خوشش نمیاد به من چه،انگار بچشونو دزدیم،اونم از اون دوستاش که همش واسش دنبال دوست دختر میگردن،من نمیفهمم اینا نمیدونن ما با همیم؟ واسه همین به بابایی شک دارم حتما اون یه کاری میکنه که بقیه به خودشون اجازه میدن اینکارارو بکنن،بعدشم که همیشه از این حرص میخورم که نامزد داداشش هرکاری به بابایی بگه میکنه ولی هیچی به  نظرای من  توجه نمیکنه،از لباس و مو و طرز برخورد ...  شایدم من زیادی حساسم ولی اون حساسیت منو بیشتر میکنه با رفتاراش،الانم باهم قهریم،یعنی حرف میزنیم ولی خیلی سرد  بابایی میگه تو جنبه خوشی نداری هروقت به ما خوش میگذره تو دعوا راه میندازی،نمیدونم حتما تقصیر منه دیگه همیشه که همه اینو میگن ...

 

نمیدونم چیکار کنم ... همیشه همینطوری میشه ... همیشه...

 

 

 

Beatingمن شمال میخوام،من شمااااال میخوام،امسال عیدم ۲روز اصفهان،بعدشم خونه ...

Beatingگلی جونی من و بابایی در حال حاضر دوستیم ! (سنمونم خیلی کوچمولوهه )

Beatingبعدنی۱:عجب حرفایی زدما ! دوباره شدم از این زنایی که یه چادر دور کمرشونه یه دونه بچه ام زیر بغلشون یکی نیست بگه کوچچچچچچچچولو تورو چه به این حرفا(بابایی میگه ها  )

Beatingبعدنی ۲:دیگه الان آرومم !!!

Beatingاااااا کامنتام چی شد !!!!!!!!!!!!

 

 

 

                                                                            * نانا *

tempfa.com خط خطی شده درجمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:25 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

 

سلام  ...

 فردا میخوام برم موهامو کوتاه کنم البته اگه این خواهرخانومی یه زحمتی به خودش بده زنگ بزنه آرایشگاه وقت بگیره من برم خوشمل بشم، جینگول بشم

 

فردا شب احتمال زیاد خونه بابایی ایناماگه مادرشوهر اینا مهمونی برن اگه نه میریم بیرون(الان داشتیم حرف میزدم به این نتیجه ها رسیدیم)

 

امروز بابایی اومد دم خونه یه کتاب واسم اوردقرررربونش برم قبلش زنگ زد گفت واست ذرت بگیرممنم گفتم نه(حالا همیشه میگفتم آره ها)ولی بازم واسم خریده بودانقدههههه خوشمزه بود مرسی عززززززززززیزم !

 

 

 

من واسه چارشنبه سوری ترقه و سیگارت و نارنجک و از اینا میخوامهییییییچکی واسم نمیخرههیییییییییچکی منو دوشت نداره

 

 

اونایی که دیروز اومده بودن اسکی چییییی بودنبخصوص پسراشون(به چشم برادریا) اکثرا سوخته بودن خییییلی باحال بودنچی بگم مااااادر !!!

 

 

یه عطر خوشبوی خفن باحال میخوام،همفکری نیازمندم !

 

 

 

Beatingچقدر این حرفا بهم ربط داشت، نه ؟!

 

 

 

                                                      * نانا *

tempfa.com خط خطی شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 19:53 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

 

سلام ...

واییییی چقدره که نیومدم؟دقیقا همون روزی که بابایی نوشته بود من رفتم اصفهانبعدشم اونجا دعوامون شدازاون دعواهای شدید و جدی بودولی جالبیش به این بود که نه داد و بیداد داشتیم نه گریه زاریمثه یه خانوم و آقای متشخص بهم زدیم البته واسه اولین بار بابایی نه من

دیگه نمیخواستم بیام بنویسمگفتم که چی وقتی بابایی نیستیه هفته ای زنگ نمیزدانقدررر دلم واسش تنگ شده بود که خودمم باورم نمیشدیه بار بهش زنگ زدم که دوباره دعوامون شدولی دفعه بعد که حرف زدیم آخرش ماچ و بوس و تف و ..

راسسسسستیبابایی برای ولنتاین واسم یه کفش قرمز خوشمل پاشنه بلند خریده بودتازه قهرم بودیمیعنی من قهر کرده بودمبعد بابایی جیگول من با خواهر خانومی توطئه کردن همون شب منو بردن بیرون منم یهو تو کوچه بابایی رو دیدماز ماشین پیاده شد و یه کادوی قرررررمز جیییییگمل دستش بود منم کادو رو که دیدم آشتی کردم بعدشم یه عالمه خوش گذشت دیگه

این چند وقته یه بارم رفتم خونه جدید بابایی اینااتاقشو خیلی دوست دارمکوچیک و ساده و گرمهدقیقا طبقه بالاییشون یکی از دوستای قدیم منه که باهاش قطع رابطه کردم اونم به خاطر اینکه پشت سر بابایی حرف زده بود و کلی آبروریزی کرده بود منم کلی به بابایی سفارش کردم باهاش روبرو نشه خیلیم وضعش بد شدهقبلا اینطوری نبود،الان نمیدونم دقیقا..

 

اونروزم که قهر بودیم بابایی گفت این دوستت و خواهرش خیلی خوشگلنا منمممممممممم حساس خیلی خودمو نگه داشتم هیچی نگمخیلی ناراحتم که اونجانمیدونم بابایی خیلی آقاهه و بهش اعتماد دارمولی خب احساس خوبی ندارمبه خودشم که میگم همش مسخره میکنه که اینا چرت و پرته ولی خب من ...

بیخیال ......به هرحال امیدوارم مشکلی پیش نیاد

فکر کنم 3 هفته ای میشه بابایی رو ندیدمدلم واسش تنگیدهشاید پنج شنبه بریم بیروناگه مادرخانومی اینا دوباره بداخلاق نشن فعلا که من با همه قهرمهمینجوری الکی،دیگه اصلا حرف نمیزنمبابا همش باهام حرف میزنه چپ چپ نگاه میکنم یا اینکه اونا که میان خونه میرم توی اتاقم یا میرم میخوابمفعلا شدیدا روی نروم هستنحال و حوصلشونم ندارمحالا شاید به خاطر پنج شنبه یه تجدید نظری بشه !!

 

نانا فردا میره توچال با دوستااز صبح تا 2،نمیدونم سرده یا نه؟لباس زیاد بپوشم یا کم؟من که خیلی سرماییمبهتره ببرم،اگه سرد باشه من که نمیرم بالا همون پایین یه جای گرم و نرم پیدا میکنم میشینم،آررره

 

 

 

بابایی دیگه مثه این یه هفته نباش،نانا مرد ... نانا خرد شد ... دیگه اون آدم بده نباش ...

 

                    

                                                       * نانا *  

tempfa.com خط خطی شده دردوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:21 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

آخه میدونید....یکم سخته.
درست مثل این میمونه که بدوونی فردا میمیری,ولی امروز بمیری.سخته نه؟
بعد تازه بفهمی اونی که دوستت داره این کارو کرده.به خودش گفته اینجوری راحتتری.تو که دیگه نیستی از دستش ناراحت بشی.پس کی باید بهش فحش بده؟کی از دستش ناراحت بشه؟خوب تو که نیستی.
حالا ما که رفتیم.اون خودش چی میگه؟میشینه گریه میکنه,مطمئنم.بعد میشینه خودشو قانع کنه.حالا قانع که شد,یکی رو میخاد که دلداریش بده.ولی کی؟اون که دیگه رفته.دوباره میشینه گریه کنه.خسته میشه,دلش میگیره,حالا یکیو میخاد بیاد سرحالش کنه.اما اون که رفته.....
بهش خبر میدن که اون نمرده.مثل اینکه رسوندنش بیمارستان,زود,نمرده.
باید چیکار کنه؟خوشحال میشه,اشک میریزه,میدوه,میرسه بیمارستان,میدوه, یهو گورومپپپ...یادش میفته که اون فردا میمیره...اصلا قرار بوده فردا بمیره,میشینه,های های گریه میکنه.چیکار کنه؟
حالا فرداس,باید تا چند ساعت دیگه بمیره.اون هنوز تو پله های بیمارستان داره گریه میکنه,هی اون داره میمیره,هی این گریه میکنه.پا میشه میره.میدوه,میره.
13 سال بعد...
امروز دوشنبه است.خانوم بعد از اینکه شوهر و بچه هاشو فرستاد سر کار.می شینه,اشکش میاد,منتظر,هی داد میزنه,هوار میزنه,منتظره,نمیاد...
امروز دوشنبه است.آقاهه داره تو پارک راه میره,آخه نمرده,هی راه میره.منتظره موبایلش زنگ بخوره,بخنده,بگه بیا,بگه اومدم,بدوه,قلبش تندتند بزنه,بدوه...
هردوتاشون به حرف اخری که از هم شنیدن میخندن:دوستت دارم.
میخندن,منتظرن,های های گریه میکنن,آی گریه میکنن...

 

 

 



اره نانا اینه داستان ما.نباید تا نمردیم,بریم.اگه بریم,میمیریم.اگه بکشیم,میمیریم.اگه بمیریم,میکشیم.....اونوقت های های گریه میکنیم.....

 

 

 

                                                    * بابایی*

tempfa.com خط خطی شده درسه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:33 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

سلام سلام..

خوفین دوست جونا ؟؟

دلم تنگیده بود یه عالمواسه همین اومدم دیگه حرف که نداشتموای نانا غصه دارهنانا میخواست بره مهمونی ولی مهمونی بهم خوردناناهم خیلی ضایع شدتازه به بابایی گیر داده بودم که یه کفش خوشمل واسم بخره که بپوشمولی خب نشد دیگه٫شانس که نداریم

 

چند روزه بابایی رو ندیدمدلم یه عالمه واسش تنگیده شده هوارتاااااا بچم همش داره درس میخونه بازم خونه مهدیه چون که خودشون اسباب کشی دارنواییییی الهی بمیرم باباییم دوروز بود انقدررر ناراحت بود اونوقت منه دیوونه نفهمیده بودم که چشه خودمم از اونروزی که رفته بود اونجا بهش گیر داده بودم و هی غرغر و قهرهی میگفت که سرم درد میکنه و اینا من هی توجه نمیکردم خب فکر میکردم دست پیشو گرفتهبعد دیشب که یکم بحثمون شد و قهر کردم امروز ظهر زنگ زد یهو بچم بغضش ترکید گفت مامانم این دوروزه بیمارستان بوده و گفته بودن که به من نگن حالا داداشش بهش گفته و فقط گفته هرموقع به مامان زنگ زدی به روش نیار که میدونیناراحت میشهاین طفلکم ناراحت منم اصلا به فکر نبودمولی خب امروز دیگه بهم گفت و من دخمل خوفی شدم یه عالمه !

 

 

 

نانا به بابایی:

الهیییییی من قربون دل غصه دارت برممادرشوهرم اینا زودتر خوب میشه توام اعصابت میاد سرجاش از این به بعدم همه چیزو بهم بگوتو که میدونی من نمیتونم بفهمم تو خوبی یا بداز بس همیشه مهربونی و ناراحتیتو نشون نمیدی

 

 

Beatingخوبه حرف نداشتما٫حرف داشتم چی میشد !

 

 

 

 

                                                              * نانا *  

tempfa.com خط خطی شده درچهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:40 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

سلام سلام ...

من خوبم٫باید خوب بنویسم

از بابایی بگم که پریشب اومد خونمونمادرخانومی اینا بیرون بودن منم منتظر ریحانه بودم که بیاد خونمون بریم بیرونبعد دیدیم تهنام گفتم تا اون بیاد بابایی بیاد پیشمطبق معمولنشستیم جلوی آیفون که اگه کسی اومد ببینیم و بابایی زود بره طبقه بالابااینحال در کل خوش گذشت ولی حیف که ذرت نداشتیم(هروقت بابایی میاد خونمون یه ذرت میخره که من نق نزنم و دخمر خوفی باشم)بعدم ریحانه اومد و بابایی رفت خونه مهدی دوستش همون که توی کوچه ما هستشریحانه که اومد دیدیم بیرون خیلی سردهتازه نه بابایی هست نه فرخ(دوستش)واسه همین من پیشنهاد دادم که یه قلیون درست کنیم بریم توی حیاط(البته اونجاش که گرمه)و بگیم بابایی و دوستاشم بیان و همونطوری خونه خوش بگذرونیمطی یک عملیات انتحاری این قضیه رو به سمع و نظر مادرخانومی رسوندم و در کمال تعجب با موافقت ایشون مواجه شدمرسما کف کرده بودمخیلی باحال قبول کرد تازه بابامم خونه بودآخه شده که وقتی بابام نیست بابایی بیاد خونمون ولی وقتی بابا باشه مادرخانومی موافق نیستبه هرحال مادرخانومی مارو شرمنده کردحالا من زنگ زدم به بابایی که پاشو بیا اینجامیگه من نمیتونم مامانم زنگ زده امشب دخترخاله از دانشگاه اومده اینجا٫داداشمم نیست تابلوهه منم نباشم و از این حرفامنم شاکی شدم کلی جیغ جیغو و قهر و بعدم گوشیو قطع کردمدیدم نمیشه که ما اینطوری تو خونه بمونیم رفتیم گلستان بوت بخریم و بعدم شام بخوریمخداروشکر از این گشتا هم نبودولی کلی خندیدیمآژانس نبودماهم پیاده رفتیم٫تقریبا از خونمون تا اونجا نیم ساعت پیاده میشه رفتملت بی جنبه مارو میبینین توروخدا!!اصلا نمیشد توی خیابون راه رفتاز بس ماشینا وایمیسادنحالا نه که ما اونقدر خفن باشیمهمش واسه این بود که دیگه جدیدا توی شهرک هیچ دختر اونجوری تو خیابونا نیستاینام عقده ای شدن به ماها که ساده ام هستیم گیر میدناه اه انقدر من از این آدمای الاف و بیکار متنفرمآدم خجالت میکشه بگه اینان جوونای کشورموننفقط کارشون ک س چرخ زدن توی خیابوناس(با عرض معذرت از خانوم و آقاهای محترم)خلاصه ما مجبور شدیم توی این پیاده روهای یخ زده راه بریماونم با چییی٫بوت پاشنه بلند و لیزهمش نزدیک بود بخوریم زمینولی خندمونم گرفته بود٫اصلا نمیشد خودمونو کنترل کنیمهمش میخندیدم و لیز میخوردیم٫یعنی اگه یکی اون لحظه مارو میدید میگفت اینا مستنبه هرحال با کلی خنده رسیدیم٫ریحانه یه بوت قررررررررررررررمز خریدیعنی من پیداش کردم٫چشمام واقعا این رنگو جذب میکنه از بس عاشقشمبعدشم رفتیم کافی شاپ و اینافقط یه دفعه یه عمله دهاتی اومد دنبالمون و هی چرت و پرت گفتانقدر گفت تا ریحانه ام جلوی مردم با کیف زد تو صورتشیهو همه جا ساکت شد٫از یه طرف دلم واسش سوخت که ضایع شد از یه طرفم فکر کردم خب ما که بهش تذکر دادیم خودش بیشعور بازی دراوردبه هرحال اینم ضدحال بودشبم ریحانه موند خونمونو تا صبح حرفیدیمGeminiدوتایی خوابیده بودیم روی تخت من٫من که صبح همه جام درد میکرد خیلییم خوابم میومدباباییم همون شب زنگید توضیح داد همه چی رو  گفت که اصلا یهو غافلگیر شده و بعدشم نتونسته جور کنه و اینا منم خاااااااااااانوم همشو قبول کردم بعد حدوداااااا ۲ روز

 

 

یه خبر داااااااااااااااااغالان داشتم با بابایی میحرفیدممادرشوهرم اینا اومد توی اتاق گفته بابایی جان یه لحظه ازشون عذرخواهی کن بگو زنگ میزنی تا من بزنگم آژانس!!!! ایول مادرشوهر اینادم شما گرمنمیکردی از این کارا

 

 

ما برویم یه بستنی خوشزه که از دیشب چمشک میزند به ما میل بنماییم٫با اجازه !

 

 

 

                                                              * نانا * 

tempfa.com خط خطی شده درشنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:49 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

سلام !

من نگرانتون کردم؟ببخشید .. و مرسی که واستون مهمم

یه عالمه نوشته بودم٫دستم خورد و رفت٫دیگه نمینویسمشون٫نوشتم که خالی بشم٫شدم...

فلفل بانو گفت بگو شاید بشه کمکی کرد٫ولی آخه کاری که من کردم یکساله که درست نشده٫یکساله که شخصیتم له تر و داغون تر میشه٫یکساله که همه چیز خراب شده٫حتی باباییم که همیشه همه چی رو حل میکنه٫اونم هیچکاری نمیتونه بکنه٫من اشتباه کردم٫من ۱ سال و ۲ ماه پیش اشتباه کردم که ... وارد زندگیم شده٫که وقتی ازم میپرسیدن چرا این...؟ چرا همچین آدمی؟میگفتم میخوام وابسته اش کنم٫میخوام اذیت کنم٫میخوام بهش بخندم٫میخوام اینهمه ادعا نداشته باشه٫ولی خراب کردم٫با اینهمه ادعا٫وابسته شدم٫اذیت شدم٫بهم خندید٫ادعاش بیشتر شد٫بعدش یکسال تلاش٫خواهش٫اونم بازیگر خوبی بود٫دروغ گفت٫حتی همون شب٫من احمق فکر کردم هنوز دوسم داره٫٫فکر کردم با اینکه هردو مون میدونیم به هم نمیرسیم همینجوری یه علاقه ای هست٫همینجوری قبول داره که من توی زندگیش باشم٫ولی اون حتی منو  مثه  یه دوست د خ ت ر  هم نمیدید٫اینم نیستم واسش٫منی که یه روزی چه چیزایی رو ازش میشنیدم٫اونهمه عشق٫تعهد..پاشو روی همه حرفاش٫روی اشکای من گذاشت و رفت٫حتی اشکامو پاک نکرد٫حتی اینم دریغ کرد٫جای دستاش روی مچم کبود شد٫نمیدونم چرا اونوقت من احمق ... من بیشعور ...اون حتی یه ذره ام شبیه بابایی نبود٫یه ذره حتی٫همه اینارو میدونستم و  میدونم٫ولی هنوز دارم دیوونه بازی در میارم٫هیچ کاری نمیتونم کنم٫بذارم سرد بشم؟بعد یکسال نشد٫حالا بشه؟شایدم نخواستم که بشه٫نشد٫نمیشه ...از شنبه تاحالا یه بغض گنده دارم٫اینهمه گریه کردم بازم نمیره٫بازم راحت نمیشم٫٫فقط یه چیزی میخوام٫از خدا٫یا از هرکس دیگه ای که اینارو از من میشنوه٫اون چی فکر میکنه٫اون چی میبینه٫اون چطوریه٫دلش چی میگه٫مشکل من چی بوده...میدونم اینبار تموم شده٫میدونم دیگه...تموم شده٫میدونم...دیگه تموم شد انتظارای الکیم واسه اس ام اسش٫واسه زنگش٫دیگه گریه هام پای تلفن٫دیگه هق هقایی که میخوردمشون٫اشکایی که حتی اگه دشمنم بود پاکشون میکرد٫هق هقی که اگه حیوونم بود دلداریم میداد٫ولی نه دلداری٫نه یه دست٫نه٫همش ... همش تموم شد ... همه بی محبتیا... همه ...

 

چیکار کنم٫چیکار کنم٫ چرا این خدا هیچکاری واسه من نمیکنه ؟ چرا ... چرا بابایی باید این وسط زجر بکشه٫اون چه گناهی داره٫به جرم کارای من داره داغون میشه ... چیکار کنم٫چیکار کنم...

 

 

 

 

 

Beatingنباید اینجارو با این حرفا کثیف میکردم٫ولی ... بابایی ببخشید٫حرمت اینجارو نگه نداشتم٫ولی دیگه نتونستم ... دیگه ...

 

 

                                                                 

 

                                                         * نانا *                 

 

tempfa.com خط خطی شده درسه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:43 توسط نانا یا بابایی | tempfa.com

کداهنگ میخواهی بیاتو